دزد همه چیز را برد. قبل از ورود به داخل ساختمان, تمام درهای چوبی را شکست. سه ماه گذشت. بعد از اینکه پیرزن به جرم آلزایمر برای همیشه از خانه به آسایشگاه رفت. خانه باغ خالی و عاری از زندگی شد. جایی که وسط زمستان تنها امید بود. درهای سبز و سقف بلند ... می شود برای آمد و شد مهمان نگاه غریبی بود.
برچسب: نویسنده: میلاد سلطانی تاريخ: سه شنبه 8 اسفند 1402 ساعت: 0:28
۱. اینکه بگویم تو را می شناسم, ادعای نسبتا گزافی است. باید گوشه هایِ تاریک و خالی از هرگونه عبور و مرور را زیر نظر بگیرم. نه یک روز و نه یک ماه ... سال ... ها. کمی محال است. می دانی ... آنقدر دور بوده ایم که گاهی فراموش میکنم که هستیم. اصلا یکجور دیگر بگویم ... چه اهمیت دارد وقتی نفرین شده ایم و هیچ کداممان در موقعیت خودمان نیستیم. هستیم, اما نیستیم. نه میشناسمت و نه دیگر می شود که بشناسمت.
۲. صائب تبریزی
برچسب: نویسنده: میلاد سلطانی تاريخ: سه شنبه 8 اسفند 1402 ساعت: 0:28
برچسب: نویسنده: میلاد سلطانی تاريخ: سه شنبه 8 اسفند 1402 ساعت: 0:28